فصلی متفاوت از زندگی...؟؟ برای زندگی...؟؟ برای اتلاف وقت...؟؟

- خیلی خوب و قشنگه که ادم دوستشو تو لباس سفید عروسی ببینه البته این عقد بود ولی خب دیگه... عاطی هم کلی ناز شده بود با ازاده با هم رفتیم عملیات تعویض هم خونه ای هم انجام شد یعنی تو قرارداد!! به تفاوت دمایی هم حسودیمان شد!!

 

- زود رفتیم ایستگاه راه اهن تا بلیط بگیریم بعدش رو صندلیا نشسته بودیم که یواش یواش با یه اقای متشخص و زیبایی eye to eye شده و انواع و اقسام نگاه ها و لبخندها رد وبدل شد

یه کم با تعجب نگاه کرد یه کم ابرو بالا پایین انداخت بعد لبخند زد بعد نیشش بیشتر باز شد بعم دیدیم داره سر صحبتو باز میکنه!! کلی قیافه متفکر به خودش گرفت یه کم زور زد و قرمز شد بعدشم دوتا اوننننننننننقهههه انداخت بیرون !!

از اون ادم فروشا بود داشت خودشو میکشت از تو بغل مامانش بپره بیرون بیاد پیش ما!! پسرم پسرای قدیم!!

 

- کاراموزیمم شروع کردم و متوجه شدم که بسیار گول خوردم این اقای نامرد اصلا از اونایی نیست که انصاف داشته باشه بگه من کارمند زیاد دارم تو کمتر بیا!! خیلی غم انگیزه ادم از حالت بخور بخواب یهو شروع  کنه به روزی 12 ساعت کار مفید!!!

 

- لعنت به هر چی مهمون ناخوندست....!!