چهار تا دیوار، بدون سقف
  
 ...
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
اثرات جوونیام
 
دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
۱۹

به به از این ورا چقد دلمان برای خودمان تنگولیده بود...

* امتحانا رو دادیم خیلی چندش اور بودن، با اون اساتید ... شون فقط اتفاق مهمش این بود که بزرگترین تقلب عمرم انجام دادم درسته از وقتی اومدم دانشگاه راه افتادم ولی هیچ وقت سر امتحان ترم 8 نمره تقلب نکرده بودم

10 نمره تستی بود وچون من قبل استراتژیک تفسیر داشتم وقت نداشتم خوب بخونم از قبل با بچه ها هماهنگ کردیم موبایلا رو گذاشتیم تو جامدادیامون زد و همون جلسه یه یارویی از آموزش اومد گفت از جلسه آینده هر کسی موبایل همراش باشه به منزله تقلبه

به نظرتون خواب نما نشده بود؟ موبایل...؟!!! تقلب...؟!!!

بدین صورت بود که جواب 10 تا تست هم از طرف خدیجه(پشه) هم از طرف الهه(پشنگ) اومد برام که 8 نمره کاسب شدیم...

* از وقتی اومدم خیلی عجیبه که از تفریحات کاذب فاصله گرفتم نه به گوشیم محل میدم که بعد بخوام غر بزنم چرا همه منو یادشون رفته! نه میام سراغ نت...

نشستم بکوب پازلمو کامل کردم در عرض 4 روز! من معرکه ام!! در کنارش "جین ایر" هم میخوندم با تلاش شبانه روزیم700 صفحه کتاب و 1500 قطعه پازل جمعا در عرض  6 روز تموم شدن!

* خدایا منو بکش راحتم کن!! خوشحال میشی روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم؟ واسه چی منی که از گرما متنفرم تو شهر گرم به دنیا اومدم؟!! یا واسه چی منی که تو شهر گرم به دنیا اومدم از گرما متنفرم؟!!

* سرگرمی جدیدمون این شده که برادرمون بفرستیم کلوپ پسر همسایه فیلم بگیره، اولم از فیلم های ترسناک شروع کردم ... خدا این اقای پسر همسایه رواز ما نگیره!! والدینمون میگن حالا این ازتون پول نمیگیره پررو نشین اینقد نرین فیلم بگیرین... ما که نمیگیم نگیره خودش نمیگیره!!

* برادرم اولین شکست زندگیشو تجربه کرد! به نسبت سنش بیشتر از حد طبیعی اشکاشو میبینیم ولی این دفعه وقتی فهمید مدرسه نمونه قبول نشده مردونه گریه اش گرفت قرمز شد سرشو انداخت پایین از جلو نگاه من دور شد بعد از چند دقیقه با چشای قرمز اومد

حیف شد شاید اگه من وقت داشتم و یه کم باهاش کار میکردم قبول میشد ... شاید شاید... همیشه از این شایدها زیاده همین شایدها میتونست منو جای دانشگاه فعلی بفرسته یه دانشگاه خوب! بله البته که این دانشگاه هم خوبه به هر حال یکی از دانشگاههای صنعتی کشور مهم نیست که اخریش باشه مهم اینه که دانشکده IT یش از دانشکده IT هزار تا دانشگاه یالقوز اباد و مگس تپه پایین تره!! واقعا شانس بسیار شیکی دارم من! بعضی وقتا با بچه ها یه سوال بزرگ برامون پیش میاد که چرا سرنوشت ما رو پرت کرد اونجا؟!!

* داداشم 2 تا جوجه خریده بود که زود دلشو زد و دادشون به داییم وقتی خونه داییم بودیم گفت بردارین جوجتونو ببرین! من دیدیم میتونه سرگرمی خوبی باشه فوری برداشتم راه افتادم! خونه مامان بزرگم این داداشمون به اتفاق مامان بزرگم از تو کارتون درشون اوردن تا یه چرخی بزنن بعد که من رفتم حیاط گفتم حالا اینارو چه جوری میخواین بعد بگیرین (یکی نیست به من بگه بچه کبک که نیستن 2 تا جوجه فسقلین! بعدشم نیست که من اصلا دنبال حیوونای بدبخت نمیکنم تا گیرشون بندازم...)  گفتن من باعث شد داداشم بره طرفشون بگیرتشون که دیدیم ا یکیشون نیست شد یه هو زیر پاش خالی شد اخه تو حیاط مامان بزرگم چاه بود روش خس وخاشاک بود ولی یه گوشش یه کوچولو باز بود اینم صاف رفت پایین حالا داداش مارو میگی گریه... مگه اینجور؟... منم دلم سوخت با غمی همراه با بهت میخندیدم میگفتم اخههه... جوجه افتاد تو چاه،یاد فیلم حلقه افتادم تصور میکردم بیچاره اون تومثه اون دختره اینقد تلاش میکنه تا میمیره دلم میسوزید! درسته من با حشرات و بعضی از حیوونا رفتار دوستانه ای ندارم ولی جوجه ها فرق دارن گناه دارن! داداشم با گریه همون موقع اون یکی جوجه هرو از محل حادثه دور کرد و برش گردوند خونه داییم من گفتم ا اونو کجا میبری برادرم ... و اصلا هم محلم نذاشت ما هم سکوتو رعایت کردیم ... بعدش رفتم خونه دختر خاله ام، اصلا داشتم میرفتم اونجا که این حادثه دلخراش اتفاق افتاد،سر راه هم رفتم خونه داییم گفتم خیالت راحت شد جوجمونو کشتی!!

همین که رسیدم داداشم اومد دنبالم گفت بیا جوجه رو نجات بدیم اومدم دیدم بابام یه سطل برداشته طناب بهش بسته فرستاده پایین - مگه دیده میشه؟ -اره بابا 15 متره! رفتم جلو خم شدم دیدم ارهههههههه جوجه اون پایینه، خوب جای دیگه ای نمیتونس باشه ! حالا مگه میرف تو سطل ؟کلی با بابام جای سطلو هی عوض کردیم جا سازیش کردیم بعدم مث 2 تا ماهیگیر حرفه ای صبر کردیم تا بره تو سطل حقا که IQ مرغ و جوجه و فک فامیلاشون پایینه نمیرفت طرفش اصلا میترسید منم از بالا دونه و ات و اشغال میریختم این یه تحرکی کنه خلاصه رفت لبه سطل بعد بابام با یه حرکت اینو انداخت تو سطل و کشیدیمش بالا...

قرار شد فرداش از اداره اتش نشانی با من و بابام تماس بگیرن دعوت به کار کنن ولی هنوز که زنگ نزدن!!!

تو این مدت به اورژانس اجتماعی هم راضی شدم، 123 !! میتونم سر صحنه های مثلا خودکشی طرف تشویق کنم... بالاخره وسط اون همه مخالف اون بدبخت به یه حامی که نیاز داره! همین کارارو کردن سرخورده شده رفته خودکشی کرده دیگه

من همیشه سعی میکنم ادمهای احمقی که اقدام به خود کشی میکنن درک کنم ...

(نتیجه گیری : افرین!! نصف اقوام ما تو یه کوچه زندگی میکنن )

نصف دیگشونم یه جای دیگه...!

* روز اخری که امتحان داشتیم مامان الهه قرار بود بیاد و ما هم اصولا یکی از مامانا که میخواد بیاد باید خونهمون که شبیه اشغال دونی شده رو با عجله تمیز کنیم! من تو حیاط بودم داشتم در اصل اب بازی میکردم و حیاط میشستم دیدم یه گنجشک از اونایی که خیلی نمیتونن پرواز کنن رو زمینه رفتم دنبالش گوشه حیاط گیرش انداختم آوردم به خدیجه نشونش بدم دلم نمی اومد سفت فشارش بدم دستمو خیلی نبسته بودم خدیجه رو صدا کردم این یه هو پرواز کرد صاف رفت تو کمد دیواری اون بالا تو خرت و پرتا گفتم خونسردیتو حفظ کن خودم نجاتش میدم! از اونجا پرواز کرد رفت پشت یخچال از اونجام پشت بالش من بدو دنبال این... الهه و خدیجه ام جیغ میزدن... (فک کنم خودمم جیغ میزدم هیجانش زیاد شه!) بالاخره گرفتمش ولی این دفعه جوری گرفتمش که فقط کله اش دیده میشد! بعدم پروازش دادم...

 

* از پشه ها متنفرم مخصوصا وقتی اصرار دارن زیر گوش یا جلو بینی ادم پرواز کنن وقتی پشه ای رو جوری میزنم که تقریبا سالمه و یه کمم جون داره نیششو میکشم بعد ولش میکنم میگم تو دیگه بی ازاری میتونی بری ولی نمیدونم چرا همون جایی که ولشون میکنم میمونن و از جاشون تکون نمیخورن!! فک کنم خیلی بهشون فشار میاد اخه واقعا نیششونو دوس دارن و محکم میچسبنش

از مورچه هام بدم میاد به نظرم موجودات پررویی ان اصل تنفرم هم از اونجایی شروع شد که چن سال پیش که اون فیلم مورچه های ادم خوار نشون داد بعدش یه بارکه کنار بخاری خوابیده بودم وقتی بیدار شدم روم یه چن تا مورچه بود حس جنازه بودن بهم دس داد و چندشم شد... از اون مورچه بزرگام واقعا بدم میاد شکل هیولان وقتی تو خونمون رویت میشن عکس العمل الهه وخدیجه اینه که سعی میکنن با چیزی برشون دارن و بندازنشون تو حیاط، من ولی ... میکشم ...

خونه مامان بزرگمم گربه های پررویی داره نمیدونم گفتم یا نه! ولی یه بارکنار در قایم شدم و از قسمت کمر گذاشتمش لای در! تا حدی فشار دادم که ادب شه خیلی نکشتمش!! یه بارم نمیدونم همون گربه بود یا یکی دیگه یه لگد تو شکمش زدم پرت شد اونور این ماجراها مال چند سال قبل این چند روزیا که رفتم تو حیاط مامان بزرگم صدای خر خر اومد انتظار داشتم هر جایی گر به هرو ببینم جز رو زمین کنار پام به چهلو لم داده بود اصلا هم از جاش تکون نخورد با ون صداش هم واسم شاخ شونه کشید! هی جوونی ... اگه همون عاطی چن سال پیش بودم باید جفت پا میپریدم رو جفت پاهاش نه اینکه با نگاه عاقل اندر صفی از کنارش رد شم...

 پس بنبشت::

نداریییممممممممم...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3627


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من خودمو خیلی دوس دارمD:
بودن با هم سن هام و هم فکرام رو به بقیه ترجیح میدم...
افکار ممنوعه برام معنی نداره یه سری افکار و عقاید واحساسات هستن که شاید از دید بقیه غیر معمول باشن ولی من واسه خودم نگه میدارمشون...D:
شناسنامه کامل من...