چهار تا دیوار، بدون سقف
  
 ...
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
اثرات جوونیام
 
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
گگگگگگگگگگگگگگگللللللللللللللللللللللللللل....

اهممم.... اول بابت گرفتگی صدام عذر خواهی میکنم(فوتباله دیگه....)

1.امروز رفتم بوفه دانشگاه  واقعا فوتبال دیدن تو بوفه محشره!! گل اول رو که زدیم رسما بوفه ترکید!! اونور پسرا بودن این ور دخترا وسطم از این دیوار حائلاس از نوع پایه دارش . پسره همچین میپرید هوا کلشو ما از این ور میدیدیم.

نیمه دومو اومدم خونه با لبو لوچه اویزون نشسته بودم 2 دقیقه یه بار میگفتم نمیخوااااااااااااام.... ولی ته دلم میگفتم اگه بزنه دقیقه آخر یه گل بزنیم چه عالی میشه ها...کل ورزشگاه میره رو هوا... این همه ادم بی نتیجه برنمیگردن. اقا وقتی گل زدیم... من تو هوا بودم... جیغ... داد... بپر بالا... بپر پائین ... حالا مگه میشستم؟ آزاده هنو تو بوفه بود وقتی زنگ زداونجا غوغایی بود.

خلاصه این قهرمانی خیلی خوشمزه شد... افشین قطبی مچکرییییم. بیخود نیس اینقد من این مردو دوس میدارم.

2.یه میان ترم دادیم که امروز نمره اش اومد وما بسی از تلاش نکرده و نمره خوبمان ذوقول هستیم...

3.ATمونو شوهر دادییییییییم... یکی از بچه های کلاسمونه. کلی به هم میان و دیروز هم جشن نامزدی بود.

4.نمایشگاه کتابم که رفتیم...

سه شنبه ساعت 4:30 سوار قطار شدیم 9 خونه بودیم چهار شنبه ساعت 5:30 بابام اومده بالا سرم هی میگیه پاشو پاشو بریم دیگه منم دسم بند بود داشتم خواب میدیدم ...با زور بیدار شدم پریدم تو ماشین سر راه پشنگو برداشتیم 8 اینا رسیدیم خونه عمه ام. ما دوتا نشسته بودیم تا حوالی 10 بریم 8:30 تو اخبار گفت از دقایقی پیش محموتی رفته نمایشگاه.ما هم پاشدیم گفتیم ما هم میریم پس بازه...

9:10 مصلا بودیم دیدیم بعله تا 10 راه نمیدن ما هم میخواستیم از غرفه های لاتین شروع کنیم صبر کردیم تا 10 بعد از اون میخواستیم بریم کتب دانشگاهی که این مموت اونتو تشریف داشت و اون قسمت بسته بود منم به طرز عجیبی بیخیال کتب بخش عمومی و رمان و اینا بودم.جلو هیچ غرفه ای نایستادم فقط از تو راهرواش رد میشدیم هم گرما و شلوغی هم این مموتی بد جوری عصبیم کرده بودن آخه یکی نیست بگه بابا اومدی مزاحم مردم شدی... به بخش کتابای دانشگاهی چه کار داری اخه؟

خلاصه وقتی رفت رفتیم چن تا کتابی که میخواستیم رو گرفتیم.

از اونجاییم که بچه مثبتی شده بودم استثنائا دور کتابای رمان و روانشناسی رو خط کشیده بودم ساعت 1:30 اومدیم بیرون یکم بعدش ازاده رو پیدا کردیم ناهار خوردیم و... بعد سه تایی رفتیم خونه عمه ام... ساعت 4 رسیدیم داشتیم وا میرفتیم!!8 ساعت رو پا بودیم. بعد هم با بابام اومدیم خونه.

پنج شنبه صبح هم ایستگاه، قطار، و بعد شنگول آباد... این سرعتمون منو کشته بود 2 روز همش تو راه بودیم...

5....

6.چرا اینقد زمان سرعتش رفته بالا آیا؟ تا چش به هم میزنیم شب میشه همه کارام میمونه. نمییییییخوام.....

7. بابای...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3623


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من خودمو خیلی دوس دارمD:
بودن با هم سن هام و هم فکرام رو به بقیه ترجیح میدم...
افکار ممنوعه برام معنی نداره یه سری افکار و عقاید واحساسات هستن که شاید از دید بقیه غیر معمول باشن ولی من واسه خودم نگه میدارمشون...D:
شناسنامه کامل من...