سلام!
تاسوعا اومد و رفت عاشوراهم اومدو رفت این بار علاوه بر اون حالت تکراری شیرین همیشگیش یه سودایی هم داشت مثلا اینکه پسر عموم رو بعد از نمیدونم 2 یا 1 سال دیدیمش یه زمانی هم قد بودیم اما اون بالاخره بزرگ شد.به مامانم میگفتم برو کاپشنشو بکش تا برگرده بهش سلام کنم دلم براش تنگ شده مامانم گفت بیا از جلوش رد شیم.هنوزم چشاش قرمز بود نمیدونم این بچه چشه!بماند!دختر عمومو هم دیدم بچش...آخرین باری که دیدمش فقط دهنش باز بود و عر میزد این بارم باز بود چون مونده بود این دیگه کیه سروکلش پیدا شده منم میشناسه.حرفم میزد .پسر عممو یادم نیست بعد از چن سال دیدم.زن گرفته.یکی رو هم بهم نشون دادن گفتن این پسر عمته؟گفتم والا یادم نیست فقط یادمه که چشاش رنگی نبود. امسالم مثه مثه هر سال تا کنار همون خونهه کنار چاراه رفتیم و برگشتیم خونه مادربزرگ.تصمیم گرفتم سال آینده تا ته مراسمو واسه اولین بار بمونم حتی اگه تنها بومدم و همه برگشتن.
یه چیزی که امسال تو تی وی جذبم کرد عزاداری زنجانیا بود خیلی قشنگه به نظرم وقتی همشون دستاشونو میاوردن بالا واقعا دیدنی بود.مخصوصا اینکه آقاهه ترکی میخوند .من عاشق لهجه ترکی ام ولی هیچی ام ازش بلد نیستم.خیلی دوس دارم یاد بگیرم ولی فک نکنم بتونم!
چن وقیتیا مامان M گفته بود به یکی که اگه بدونیم atجوابش + میریم خواستگاری عجب زمونه ایی شده ها پسرا حساس شدن مردم میترسن بچشون جواب رد بشنوه دلش بشکنه؟؟ البته چون این خانواده فامیلنو من واقعا همشونو دوس دارم اصلا ناراحت نشدم. این چن روزیا داداش این آقا (جوجو) اس ام اس ی بحث رو کشوند به من و بعدم M منم موندم چی بگم نمیدونستم این فسقل با کسی هماهنگ کرده یا از طرف خودش داره حرف میزنه؟
از صداقت و رک گوییش خوشم اومد منم خودمو به اون را نزدم و گفتم درس حدس زدی که جواب – ه. حالا بعد چن روز جوجو میگه حیف که من ازت کوچیکترم و تو بهم جواب رد میدادی وگرنه با کله میومدم خواستگاریت!!!!!!!!!!!! بله دیگه وقتی تو سالن مطالعه دختره با چشای گرد شده بگه دانشجویی؟!!!! اصلا بهت نمییاد. جوجو هم اینو میگه.آه ه ه ه ه ه .تصمیماتی گرفتم.حالا که اینجوریه 1. دیگه تو انظار عمومی حاضر نمیشم.2. بعد از گرفتن این مدرکه میرم باز کنکور میدم یه رشته دیگه. با نوه هام میرم سر یک کلاس بعد خودمو 72 یی71 یی... جا میزنم.
من باز افسرده شدما خب این وضعیتا بهم نمیسازه. علاف(؟؟!!) بی کار. همش خوابم. همش بغض میکنم.یادم نمیاد آخرین بار کی درست حسابی گریه کردم. گریه هام شده 1 دقیقه ای. اصلا من اشکامو میخوام بهم پسشون بده. اگه آرامش نمیدی اشکامو بده. نمیدونم چرا اینقد دیوونه ام ولی از اول که نبودم. شدم. اولین بار که دکتره گفت شاید مشکلت از استرس زیادیه گفتم اصلی ترینش کنکور بوده پس قبلش استرس چی بوده؟16 17 سالگی چی؟
دکتر دومیه که گفت قرصارو بخور اگه جواب نده یعنی مشکل از هیپوفیزته واینم دلیلش میتونه استرس بیش از حد باشه و بعدم بله جواب نداد،دلم واسه خودم سوخت کاش میتونستم بیخیال باشم.ولی نیستم.
یه فضایی رو در نظر بگیر.میتونیم واسه راحتی اسمشو بذاریم اتاق منفی.وقتی که کسل افسرده ناراحت ناامید غمگین... میشم میرم تو این فضا خیلی بهم فشار میاد خیلی جدیدا فک میکنم از روح و روان رد کرده جسمی شده مغزم به جمجمم فشار میاره یه حس کلافگی شدید دنبال یه راهیم از این حالت فرار کنم ولی اگه بلد بودم که اصلا واردش نمیشدم. هر بار که میرم تو این اتاق اون فشار اون حس منفیه تو فضای اتاقم میمونه دفعه بعد که برم تو اون فضا از ادامه قبلیاس منظورم اینه که نومدار منفیا از ادامه حالت قبلی ادامه دار میشه باید خودمو نجات بدم اگه ادامه دار شه میترسم تو این منفیا خفه شم.قبلا فک میکردم برم پیش روانشناس حالا نمیدونم روانشناس یا متخصص مغز و اعصاب؟! دوس ندارم هیچ نشاط و نیرویی واسم نمونه!
من بر خلاف ظاهرم خیلی احساساتیم شاید سعی کنم محکم باشم ولی... ولی ...
واسه یکی مثل من سخته بخواد خودشو مجبور کنه از این وضع راضی باشه.تا کی سعی کنم افکار + بدم نیمه پر لیوان...کو؟ کجاش پره؟ دوستای صمیمیم... دوست صمیمی یعنی چی ؟ من دوسشون دارم ولی چن وقت یه بار میبینمشون؟ چن وقت یه بار حالمو میپرسن؟ چند بار اصلیترین ناراحتیامو بهشون گفتم؟ چند بار تونستم به جای یه جای خلوت جلوی اونا گریه کنم؟ اون دوستایی که همیشه باهامن هم که بحثشون جداس.پشه که نامزد داره از طرفی هم خودش گفته هیچ وقت دوست نداشته با یکی خیلی صمیمی شه.البته با خیلیا راحته و حرفاشو میزنه مثلا مامان من که اومده بود کلی با مامانم حرف زد.در کل دوسش دارم.اون پشنگم که کلن آدمهای کمی رو دوس داره و من اصلا تو اونا نیستم میدونم نمیتونه از من خوشش بیاد.من راضیم. تا حدی که لازمه رابطه ما 3 تا عالیه.ولی من تنهام احساس کمبود توجه دارم. چرا یکی نیست منو بفهمه؟ شبیهم باشه؟همین اختلافای فکری و روحی داره منو از دوستای قدیمم دور میکنه.ریحان اومد خونمون ولی فک کنم بهش خوش نگذشت.به منم. تصمیم گرفتم تا یه مدتی سرمو بکنم تو لاک خودم تا آدم شم. یه نفرو میخوام فقط مال خودم باشه منو بفهمه نیازمو.احساساتمو.پشت این ظاهر آروم و شاید جدی جاهایی و شاد وشنگول جاهایی دیگه، یه آدم، یه روحیه، یه شخصیت.... نمیخوام مظلوم نمایی کنم ولی... داره خورد میشه.
یکم بحث و عوض کنیم.فردا هر وقت رفتین بیرون یه نگا به بالا بندازین، شهاب بارانه از یه نوع دیگش!یه اشیایی رو دقیقا وسط وسط زمین و آسمون میبینین.میدونین چین؟ دانشجوهای دانشگاه شنگول آباد که بلاتکلیف شدن. ما واسه امروز 3 بعد از ظهر مجددا بلیط داشتیم که امروز خبرهای فوری رسید که امتحانا ... این دفعه لغو شده!!! معلوم نیس تا کی؟؟ حال میکنین؟! از چند روز پیش چون خودمون این احتمالارو میدادیم به مامان گفتم اگه این دفعه عقب بیافته من آمادگی خودمو برای اومدن به هر مهمونی اعلام میکنم خونه هر کسی تو هر نقطه ایران. از فردا باید شروع کنیم. اولین گزینه ام فک کنم خونه جوجو اینا باشه.هر کدوم از شما دوستان عزیز از هر نقطه ای هم اگه دعوتم کنین با کمال میل میام. بگم فرضیات موجود چیه؟ فعلا که شنیدیم باید 23ام بریم سر کلاسای ترم جدید بشینیم.امتحانام معلوم نیست کی بدیم؟ حتی زمزمه های حذف ترم آینده هم از مسئولای دانشگاه به گوشمون رسیده.ببینین عمق فاجعه رو !! اگه هم تشکیل شه تا آخرای مرداد باید تشریف ببریم دانشگاه.یادتونه که امسال میخواستن دانشگاه رو زود شروع کنن ولی عرضشو نداشتن،مطمئن باشین سال دیگه از 15 شهریور شروع میشه. خب باید همه چیزا دست به دست هم بدن تا ما دوباره یه جای دیگه خوش شانسیمون رو شه.تو یه تابستون 15 روزه فک کنم نمیشه کارآموزی برداشت.بقیه تصمیما هم آآآآآآآآآآآآآآآآآه.......
حالا خوبه فقط میانگین دما یه چمیدونم 20 درجه اومده پایین تر.همه چیز ریخت به هم.واقعا خودتونو بذارین جای ما علاف... نمیدونیم چکار کنیم،هر چی خوندیم یادمون رفت، دیگه اصلا انگیزه نداریم بخونیم، ترم بعد چی میشه؟ امتحانارو کی بدیم؟!!!!!!!!!
پس نبشت:: من واقعا چیزی واسه گفتن ندارم! اصلا حرفم نمیاد!
|