سلام
خوبین؟احوالات چطوره؟
یه سوال دارم ! شما ها میتونین حس شنواییتونو کنترل کنین؟یعنی هر وقت نخواستین نشنوین!!
دلتون بسوزه چون من میتونم!
بعضی وقتا تو هپروت سیر میکنم ، زل میزنم تو صورت طرف شاید یه لبخندیم بزنم بعد که پا شه بره یه کلمه از موضوع بحث یادم نمیاد!!
البته این موضوع بیشتر واسه خونست! مثلا مامانم میخواد بره جایی :
برداشت اول: فلان چیز رو گازه ... نگا کن.... فلان چیزو بریز تو فلان یکی...
من(مشغول به امور خودم ،یه نگا به مامان ): باشه!
برداشت دوم: فلان چیز رو گازه ... نگا کن.... فلان چیزو بریز تو فلان یکی...
من: ok بابا !
برداشت سوم:من دارم میرم! فلان چیز رو گازه ... نگا کن.... فلان چیزو بریز تو فلان یکی...
من:...
خوب این بی صدا بود نفهمیدین! چشمامو به نشانه تایید میبندم و باز میکنم و یه حرکت سر هم میام ،خیلی موقر و متین!!
بعد از چن دقیقه مامان که خیالش راحته همه سفارشارو کرده رو به در خروجی!منم میپرم تو راهرو،"مامان گفتی چه کار کنم؟" نه حال کردین؟! تا وقتی نخوام نمیشنوم! لحظه آخرم قبل از این که مرغ از قفس بپره میرم اطلاعات لازمو میگیرم!!
تازه وقتی میگه برو یه چیزی رو نگا کن، میرم در قابلمه رو باز میکنم مثل این مهندس ناظرا! بی خبر از قسمت تحتانی یه نگاه رضایت مندانه به قضا میندازمو میام! دیگه الان دستش اومده حرفاشو ترجمه هم بکنه!
میگه برو قضا رو نگا کن، 3 ،4 ثانیه بعد:"غذا رو هم هم بزن!!"
حالا دیشب...
من رفتم نت، از اونجایی که یکی از دوستان عزیز رو بعد از سالیان دراز تو نت رویت کردم و طبیعتا دلم هم تنگیده بود مصابحت رو آغاز کردیم! مادرمان هم در اواسط این میزگرد سیاسی اجتماعی مهم به سراغ من آمده و دستوراتی را ابلاغ میکردند!!
آره دیگه ،اومد گفت من حالم خوب نیست ،میخوابم،تو غذا رو درست کن! من: باشه! مامان:فلان چیزو گذاشتم... فلان چیزو بریز تو اون یکی... اونم بریز تو قضا... من: تکان سر به معنی ok .
بعد همینطور که تو نت روان بودم،دیدم از آشپز خونه صداهایی میاد!گفتم بیچاره شاید چون جلو کامی رسوب میکنم، نا امید شده ازم. تقریبا یه ساعت بعد مامان کلشو کرد تو اطاقم :خوب دیگه من دارم میخوابم، غذا رو درست کن ... دیر نشه ها! وووووووووو تکرار مکررات....
من: اِ ! مگه خودت درست نکردی؟! مامان:نه!
من :باشه! چقد سفارشات میدی! بلتم دیگه !! ببین... مامان:بله؟ من:میخوای حالت بده اصلا فردا روزه نگیر!
مامان: فلان چیزم تو یخچاله... من:...نه واقعا من الان دیگه چی باید بگم؟ چی میتونم بگم؟!
حالا من خودم کم گیجم ( فقط بعضی وقتا اونم تو بعضی چیزا ها!) فک کنین با یه خل تر از خودم بچتم بعد برم تو آشپزخونه واسه پخت و پز! چه میییییییییییییییشود!!
چیزایی که اونجا دیدم ،برنج و مرغ سرخ شده! بود
از قدیم الایام اول آب رو میذارن جوش بیاد بهد برنجرو میریزن!من بخودم اومدم دیدم برنج رو اول ریختم یه دریام بستم روش!! اگه گیجی از خودم بود اشکال نداشت ! ناراحتی من از اینه که مردم بچه های خلشونو واسه راحتی ول میکنن تو نت اونام میان رو مشاهیر این مملکت مثه بنده حقیر کار میکنن ! نتیجه همین میشه دیگه!
خب! حالا چیو باید قاطی برنج کنم؟!! از اونجایی که چیزی از حرفای مادر خانومی اذن دخول به گوش بنده را نیافته بود در یخچالو باز کردم از بالا تا پایین سرچ کردم تا هر چی که واسه مخلوط شدن تو غذا مشکوکه دستگیرش کنم! گوجه، پیاز،... اینا که... ای خداااااااااااا!
در جایخی رو باز کردم انگار تو حرفای مامان سبزی شنیدما! والا چه عرض کنم!
واییییییییییییییییی! صحنه! یه تیکه مرغ لخت تو جا یخی! خدا مرگم بده!
سبزی رو در آوردم! مرغه ولی مشکوک بودا! مرغ آماده و سرخ شده بیرون بود،ولی این چرا لخت و پتی...؟!
من اگه فردا زنگ نزدم آژانا بیان ببرنت....(سانسور داره)
در قابلمه رو که برداشتم دیدم اَه این آبه که جوش اومده!ای خدا تازه داشتم فکرامو جمو جور میکردم!!
اصلا کی گفته آب تو صد درجه جوش بیاد؟(بدون احتساب ارتفا از سطح دریا و ورود به بحث شیمی میمی!!)
برنجو چپه کردم توظرف بعدم سبزی ،نه مثه اینکه کمه! اینجوری یکی بود یکی نبوده! بازم ریختم...
وای اینا چرا اینقد درشتن؟ نکنه سبزی آشههه؟؟! مامااااااااااان!
انتظار انتظار...
از اونجایی که مامان زده تو فاز برنج شل!منم زیاد صب نکردم گفتم استخونی بهتره!!(مخاطب خاص داشت! گرفتییییییییییی؟!)
بعد از آبکشی!(آب حوض چیه بابا؟!! قرار نشد پیش هر بنی بشری بگی من آب حوض میکشیدما!!تازه اون مال وقتی بود که فقیر بودم!الان کلی وضم خوبه !از کمیته امداد حقوق میگیرم! البته مبلغش در حدیه که به عدالت(فتح به عین) محوری کشور لطمه نخوره!)
داشتم میگفتم،بعد از اینکه برنج رو آبکشی کردم روغن ریختم! وای چه زیاد شد!بقیه به کنار خودم از غذای چرب چندشم میشه!آقا سه چارمشو خالی کردم! فک کن چه دریای روغنی بوده ! ایییییییییی
بعدم... آخیییییییییش تموم شد!
از اونجایی که وجدان آگاه و بیداری دارم تصمیم بر آن شد که از این به بعد وقتی کسی ازم پرسید بلدی غذا بپزی؟ قیافه مهندسای تازه مدرک گرفته رو به خودم نگیرم بگم: هه! غذا درست کردن که کاری نداره!همه رونپختم! ولی بلتم!
ای پس گردن آدم معتمد به نفس و لاف زن و .... (میدونم معمولش تف به روست ولی من با این عبارت حال نمیکنم! تازه مامانم از بچه گی بهم گفته تف کردن کار بدیه!)
دیشب ساعت هشت اینا بود که صدای اذان میومد !!فک کردم از این ماوراییها شدم که تو ذهنشون این چیزارو میشنون!خوب گوش کردم دیدم نه انگار واقعا صدای ضعیف اذانه! جل الخالق!!
یادم رف از بقیه بپرسم شنیدن یا نه؟؟ آخر شبم وقتی آشپزیم تمومید اومدم رومو برگردونم کنار زاویه دیدم یه چیز روشن کوچیک دیدم!! دو بار !! یعنی چشامم آرههههههههههه؟!!
دیروز مامان بزرگم گفت این دو سه روز تو هم با من بیا خونه دایی که زندایی زیاد میخوابه حوصله من سر نره!! من یه شص هفتادتا شاخی درآوردم!!
آخه این چن روزه مامان بزرگم یه موجود طبیعی ندیده! شبا بیدارم!! تا ظهر میخوابم! وقتی هم پا میشم زیاد آفتابی نمیشم! تو اطاقم کتاب میخونم! باز میخوابم!یه کم جا عوض میکنم که زخم بستر نگیرم!! شاید باز یه کم کتاب هم بخونم ! تقریبا باز میخوابم!(آره حال خودمم بهم خورد!!)اینا هم یه کم شک میکنن که حالم خوبه یا نه!!خلاصه فک میکردم مامان بزرگم از من قطع امید کرده!و کلا حسابی رو من باز نمیکنه !!
ولی این جملش منو به زندگی برگردوند!
از اونجایی هم که من به شدت خیّر و نیکو کارم!!دلم واسش سوخت که دس به دامن موجودی مثه من شده! در عرض سه سوت okدادم!
ولی خدایی داشته باشین چه شیک خودشونو میزنن به کوچه علی چپ!!آخه اگه منو ببری اونجا که منم میرم کنار زندایی در کمال آرامش میخوابم بنده خدا!
از اونجایی که به بقیه میگم اول فک کنین بد حرف بزنین دیدم ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!(نکته غیر اخلاقی بودا!اصلا هم اینطور نیست!اکثر اوقات وقتی یه چرتی بگی،حالا بشین یه سال فک کن دیگه چه فایده ای داره؟!!)
دو ثانیه فک کردم نتیجش:
آخه خاکککککککککک بر سرت!! تو که مثه ......(به علت کمبود اطلاعات عمومی به دلخواه پرش کنین!) از صب تا شب تو اطاق خودت چپه ای! هر جا هم بری زود قاط میزنی میخوای برگردی تو انفرادیت! پیش کامی جون و کتابا و بالش! مجبوری پترس بازی درآری؟
منم یه فیگور پیچ گوشتی اومدم مامان بزرگمو پیچوندم! گفتم الان که بری دایی هس! مهم فردا صبه! من اگه زود بیدار شدم میام اونجا پیشت! همون موقع تو ذهنم خودمو دیدم که صبه و دست بر قضا زود بیدار شدم ولی از اطاق بیرون نمیام تا تو اذهان عمومی اینطور جا بیافته که بنده کپیدم!!
اگه اون لحظه کسی منو دقیق نگا میکرد اینو میدید
پس نبشت 1:: خیالت راحت شد؟ نه ! خوشحالی الان؟ اینقد خودتو خفه کردی که اون شد غذای من...
2::به نظر شما من به آیندم امیدوار باشم یا نه؟؟!!
3:: این کتابرو تموم کردم! از داستایوفسکی بود! ترجمش خوب نبود ولی در کل من ازش خوشم اومد با اینکه تو محیط زندان بود فقط ، ولی جالب بود.ارتباط لازمو برقرار کردم!
4:: لیمو جون چن تا از کتابایی که قبلا خوندمو خوشم اومدرو میگم !!
مادر از پرل باک ، رماناهای فلسفی یوستین گوردر: دنیای سوفی و راز فال ورق، عروس مدینا که جنایی بود و نویسندشم یادم نیست!!
کلا کتابای کوندرا و کوئلیو رو هم خیلی دوس دارم! اوممممممم... آهنگ عشق از آندره ژید که کوتاس ولی من خیلی خوشم اومد.
با کریستین بوبن هم تازه آشنا شدم! هیجده اثرشو گرفتم ! و ابله محله ! میدونی به نظر من ذهنش آشفتست و نوشته هاشم اینطورین ! ولی خوب سبکش امروزیه! فراتر از بودنش رو که خوندم هم فهمیدمش هم لذت بردم!
اینم مثه کوندرا همه زوایای ذهنشو واست رو میکنه و من از این خوشم میاد !!
تو نمایشگاه کتاب هم یه انتشا رات بود که کلا از سبک کتاباش خوشم اومد اینقد دلم میخواست که همه کتاباشونو بخرم!! ولی ... فقط "ماجرای عجیب سگی در شب " از مارک هادون رو گرفتم!! داستان یه پسری که اوتیسم داره و میخواد قاتل سگ همسایرو پیدا کنه! به نظر من کتاب سبکی بود شایدم واسه سنین یه کم پایین تره ولی از اونجایی که توام مثه من کم مونده بیان لپتو بکشن ایرادی نداره بخونیم !مهم اینه که چیزی نخونیم که بعدش حس کنیم به خود فشی دچار شدیم!به هر حا ل من از این کتابم خوشم اومد !! فقط من خوشم نیومده، خیلیا دیگه هم آرههههههههه!! آخه 16 جایزه ادبی برده! به 15 زبان ترجمه شده ! یکی از پر فروش ترین کتابای انگلیس بوده!
این انتشاراته بروشورشونو داد ! من همه کتاباشونو میییییییییییییخواااااااااااااااام!!
بعضی از انتشاراتا کلا رو کتابای خوب کار میکنن یعنی تقریبا مطمئنی که کتاب بد دستت نمیدن! مثل کاروان!
منم هویجوری یکی هم از کتابای اونا گرفتم! "عشق" از تونی موریسون البته هنوز نخوندمش ولی اینم نوبل ادبی برده خوندم میگم چه طور بود! آها راستی از معدود(سومی یا چارمی) کتابای فارسی که خوندم شاهدخت سرزمین ابدیت بود! از آرش حجازی انتشارات کاروان!اینم خوشگل بود! امیدوارم حافظم شرمندم نکرده باشه چیزیو اشتباه نگفته باشم!
5:: این سرعت داداشم منو کشته!! دیروز یه کتاب واسش گرفتم از کتابخونه 190 صفحه ای امروز تمومش کرد بعدم گیر داده بیا بریم کتابخونه یه کتاب جدید بگیریم! منم اون یکی کتابرو آوردم صفحه دومشو نشونش دادم خوند:ادبیات نوجوانان! منم دادم دستش گفتم بیا اینو بخون!حالا کتاب 488 صفحه ای! برد 5 دقیقه بعد اومده میگه خوشم نیومد از این ! خودم هم حدس میزدم بچه 10 ساله از این خوشش نیاد! حالا بچه 10 ساله نوجوونه اصلا؟؟!!
فهلا ....
بابای
|