چهار تا دیوار، بدون سقف
  
 ...
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
اثرات جوونیام
 
جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
فصلی متفاوت از زندگی...؟؟ برای زندگی...؟؟ برای اتلاف وقت...؟؟

- خیلی خوب و قشنگه که ادم دوستشو تو لباس سفید عروسی ببینه البته این عقد بود ولی خب دیگه... عاطی هم کلی ناز شده بود با ازاده با هم رفتیم عملیات تعویض هم خونه ای هم انجام شد یعنی تو قرارداد!! به تفاوت دمایی هم حسودیمان شد!!

 

- زود رفتیم ایستگاه راه اهن تا بلیط بگیریم بعدش رو صندلیا نشسته بودیم که یواش یواش با یه اقای متشخص و زیبایی eye to eye شده و انواع و اقسام نگاه ها و لبخندها رد وبدل شد

یه کم با تعجب نگاه کرد یه کم ابرو بالا پایین انداخت بعد لبخند زد بعد نیشش بیشتر باز شد بعم دیدیم داره سر صحبتو باز میکنه!! کلی قیافه متفکر به خودش گرفت یه کم زور زد و قرمز شد بعدشم دوتا اوننننننننننقهههه انداخت بیرون !!

از اون ادم فروشا بود داشت خودشو میکشت از تو بغل مامانش بپره بیرون بیاد پیش ما!! پسرم پسرای قدیم!!

 

- کاراموزیمم شروع کردم و متوجه شدم که بسیار گول خوردم این اقای نامرد اصلا از اونایی نیست که انصاف داشته باشه بگه من کارمند زیاد دارم تو کمتر بیا!! خیلی غم انگیزه ادم از حالت بخور بخواب یهو شروع  کنه به روزی 12 ساعت کار مفید!!!

 

- لعنت به هر چی مهمون ناخوندست....!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3394


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من خودمو خیلی دوس دارمD:
بودن با هم سن هام و هم فکرام رو به بقیه ترجیح میدم...
افکار ممنوعه برام معنی نداره یه سری افکار و عقاید واحساسات هستن که شاید از دید بقیه غیر معمول باشن ولی من واسه خودم نگه میدارمشون...D:
شناسنامه کامل من...