Subscribe in a reader
تخته سنگ اسفنجی
آذر 1388
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
اثرات جوونیام

مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 14 آذر ماه سال 1388
بسه دیگه بابا اَه

بعضی وفتها دیگران، دیگرانی که برات غریبه اند یا شاید باید باشند حرفی میزنند کاری میکنند که توقع نداری... ناراحت میشی، بیشتر از اونی که باید... واکنشت شدیدتر از چیزیه که باید... بعد برای آروم کردن خودت دنبال یه حرفی ...

شاید حق داری چون این رفتار همیشه و از سوی هر کی ناراحتت میکنه یا شاید چون تو اون آدم قبل نیستی

شاید حتی حق داری شاکی باشی از آدمهایی که وجودشون باید آرامش بخشت باشه باید از تنهاییی درت بیاره اما اینطور نیست، وجودشون حتی تنها ترت کرده، شاید اگه اونا جور دیگه ای بودن من الان این نبودم، اینقدر تنها نبودم که حرف یه غریبه بخواد برام مهم باشه بخواد اذیتم کنه، شاید اصلا موضوع اینا نیست موضوع نارضایتیه از خیلی چیزا و این مغز خجسته من دست از سرم بر نمیداره

شاید دیگران هرجور باشن به حال من فرقی نکنه چون باید  چیزای دیگه ای تغییر کنه! از پایه! این روزا شک میکنم که این تنهایی رو واقعا دوست دارم یا نه؟!

 

من احتمالا میرم یه جا دیگه مینویسم... یه جای بهتر


سه شنبه 19 آبان ماه سال 1388
واجگون!

بعضی چیزا هرچقدم بد، تکرار که بشه میشینه تو وجودت باهاش اُخت میشی، بنده سرتِقی بودم تو گریه، اشکم دم مَشکم نبود، حالا این اواخر بس که عر زدم قابلیت هایی پیدا کردم... زنگیدم به ریحان سر درد و دل باز شده حرف میزنم و اشک میریزم و دوستمُ متاثر میکنم. بعد آخراش که تموم میشه میگه ببخشید صدای چیه؟!! میگم تخمه!! یعنی هر چی زده بودیم پریدا بس که خندیدیم! میگه تو داری گریه میکنی و تخمه میشکنی؟!! خب چی کار کنم؟! گریه هم انگار داره میشه بخشی از من! منتظر پیشرفتهای بیشتری از خودم هستم... با گریه ورزش کنم، درس بخونم، برقصم حتی! به این میگن مدیریت عزیز من! هنره که یه چیزی مث گریه از بقیه کارات نندازتت!

نمیدونم چه بلایی سرم اومده که خیلی ریلکس اطاقم مث طویله میشه!! من!! یه چیزی باید ده بیست روزی خاک بخوره حالش که جا اومد بردارم بذارم سر جاش... هییییی روزگار! شما فک کن نمیدونم دیگه!

قرار بود بچه پونه 8/8/88 به دنیا بیاد پونزدهم یهو یادم اومد اس ام اس دادم گفت آرههه نهم به دنیا اومد! چون اینجا خونه مامانش بود رفتم دیدنش. خیلی ذوق کردم که دوباره میتونم پتوی بچه شو لمس کنم!یه بار دیده بودم خونش، عاشقش شدم بد فرم! نرمممممممممم... مادر شوهرش بافته بودش! دیدم بگم من از این پتوها میخوام مردم فک میکنن کودک درونم عقده ای شده و حسودی میکنه! به مامانم گفتم من شال میخوام با این نخا... چیز معرکه ای بود، بهش که دست میزدم گربه دورنم بیدار میشد خرخر میکرد، منم نیشم باز...


چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388
خدایا داشتیم....؟ اونم دوبله؟!!

باورم شده که آرامش بهم نیومده انگار، حالا هی میخوام نگم این جمله رو باز نمیشه، 4،5 روز بیشتر نیس که خوش خوشانمه و موفق شدم غصه نخورم، زد و یه عذاب آسمانی نازل شد اونم دوبله!!!

ایشششششش... بدم میاد یکی اون یکی رو معرفی کنه بعد اونم بیاد ببینه و آیا بپسنده...  حالا خوبه فقط دیدن بود قشون کشی کرده بودن، اما انصافا خدا نخواست دیگه زیادی باهام شوخی کنه و اینام شعورشون رسیده بود بیرون ببینن و زرت! پانشن بیان خونه... وگرنه گردو خاک میشد حسابی... حالا بین کی با کی؟ بماند...  اما همون بیرون دیدنشون هم کلی کرکر شد... چون منو جلو باشگاه پیدا نکردن تا دم در خونه اومدن... وقتی کلید انداختم اینا پشتم ترمز زدن... حالا خواهراش پیاده شدن منو دید میزدن این رفته بود اونور... اون خانومه هم که همسر معرف بود و یه جورایی نقش واسطه(دلال) رو بازی میکرد گفت  خجالت میکشه پیاده شه، گفتم میخوای من برم تو ماشین؟! جدی میگم مشکلی ندارم... اینم خندید فک کرد دارم شوخی میکنم، اگه میرفتم دوتا چیزو میگفتم! یکی اینکه اولا این وقت روز باید شما سر کارت باشی قاعدتا!! بعدشم خواهراتون میخواستن منو ببینن؟!!... سوژه احتمالا چندتا صلوات فرستاد و به خودش فوت کرد و اومد و پیاده شد و سلام و حال و احوال... منم قوز کردم... شیکمم هم دادم بیرون... اخمم کردم... ولی آخریرو سوتی دادم چون میخواستم از بیبی فیسیم استفاده کنم و یارو فک کنه خیلی کودکم و بذاره بره... اما حواسم نبود اخم و جذبه سنو میبره بالا

اولین ایراد هسته ای که گرفتم این بود که شبیه پسر داییم بود و من چون از اون متنفرم از این هم بدم اومد! خودم میدونم هرهر... ولی خب دیگه عصبانیتم اینجوری ریخت بیرون! کهیر میزدم خوب بود؟!!

البته این بدبخت که گناهی نکرده مجبورم بهانه هامو حول خودم قر بدم... درس و زندگی و بهونه و... آخه بابا من تازه قراره بعد از این سرو سامون بگیرم مگه آزار دارم ازدباج کنم ومسیر زندگیمو با دستای خودم عوض کنم و همه آمال و آرزوهامو دود کنم؟!! (نمیدونم چرا بقیه با ازدباج سرو سامون میگیرن؟) خداییش هم اسمشون بهانَس ولی موضوع همینه دیگه... برنامه دارم واسه خودم نمیخوام خرابشون کنم!

حالا جالب اینجاس که مامانم امروز میگفت یکی اومده تحقیق از همسایه ها!! و مطمئنیم سوژه مذکور نیست و این انگار یکی دیگه اس که بنده از وجود مبارکش بی اطلاع بودم و گویا تابستون مطرح شده و مادرمون هم سرخود!! ردشون کرده. گویا اینا همونان!! حالا این یکی دیگه جالبه قضیه اش. یارو نامزد کرده بهم خورده بعد هول!! میخواد تجدید غلط کنه! من نمیدونم مردم اعتماد به نفس از کجا کیلویی میخرن؟!! آدرسشو بدن خب! ثواب داره!! چمیدونم والا شاید یارو برد پیتی چیزیه حتما! وگرنه که با شرایطش و نه ای که شنیده باز اومده تحقیق؟!!! (الان به ذهنم رسید شایدم پای نفر سومی وسطه اصلا!!!!) اما این اگه آقای اعتماد به نفس باشه، کرمم تکون خورده که بیاد حداقل دق دلیمو از این جور مراسما و مسخره بازیا سر این خالی کنم و جواب اعتماد به نفسشم یه جورایی شیرین داده باشم!!

بین علما هم اختلاف افتاده، یکی میگه تو که میخوای بگی نه همون اول بگو و نذار به دیدار و اینا بکشه شاید کارت سخت تر شه... یکی میگه بخند به قضیه و برات تجربه هم میشه... خودمم میگن با شناختی که من از مامانم دارم بهتره اول یه کوچولو عادی رفتار کنم بعد بگم نه وگرنه که مامانم قاطی میکنه! ای بابا این تفاوت نسلها و افکارام معضلیه واسه خودش...  

امروز فهمیدم میتونه نتیجه های مثبتی هم برام داشته باشه حتی! مثلا مامانم امروز ناهار کلی سنگ تموم گذاشت برام، بشقابم داشت میترکید! ...  غذا که نخواستیم... همه فهمیدن شُمام روش! من اهل نقدی حساب کردنم میتونم یه مدت نه گفتن رو عقب بندازم این مدت باجگیری کنم یه کم وضعم خوب شه!

فک نکنم غیر طبیعی باشم من؟! هستم؟ خوب هر کس که نخواد ازدواج کنه این بحثا که پیش بیاد میره رو مخش! حالا بعضی ها ریلکس رد میکنن و تموم! بعضی هام مثل من غمای بزرگشون باز یادآوری میشه و میشینن عر میزنن!!

هی...روزگار... اینا باعث نمیشه غصه دار نباشم...من که خودم میدونم مرگم چیه اینا همه هست، درست! ولی بعد از همه اینا... اگه رفع شن... چند ساله دیگه... دلیل اصلیم... غم بزرگه... اونم موقع است دهنم بسته میشه و فقط خودم میدونم دلیلم چیه... خدایا تو که اونجوری هوامو نداشتی و این شد داستان من... حداقل کسی رو نفرست این طرفا... من با هزار بدبختی سعی میکنم فکر نکنم، بدبختی هامو غصه شونو بذارم به وقتش، اشکامو پیش پرداخت نکنم... اونوقت تو اینجوری دوتا دوتا؟!!

 

پس نبشت :: خدایا... یه ضرب المثلی هست... "به خروس که گفتن بالا غیرتاً، دو تا تخم گذاشت!!"

خدایا اصلا منظورم به تو نبودا!! روم به دیفال!


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>


Powered by BlogSky.com

آخرین یادداشت ها