چهار تا دیوار، بدون سقف
شادی همین نزدیکیاس!! مثل پشت گوش میمونه!!هیچ وقت نمیتونی ببینیش!!
اردیبهشت 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
اثرات جوونیام

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388
بهارم واسه ما تغییر هویت داد!

من اینجا تنها هوا ابری دوستم،هم خونه ایم بیرون خوش گذرونی.

فقط حوصله یه نفرو دارم اون یه نفر حوصله امو نداره.

تنها پنج هفته از این زندگی لعنتی مونده!!

خیلی زود ممکنه دلتنگش شم!!

با صدای بلند نق نزن!

ماشالله اشتها!

کابوس!

 

سی و پنج دقیقه دیر رفتیم سر کلاس! و با اعتماد به نفس، رفتیم! اول من! درو باز کردم! شق!! من نمیدونم صندلی پشت در کلاس چه کار میکنه؟؟ چشام گرد!! یه مینی موج مکزیکی از شکم تا نوک سر رفتم!! بعدم با نیش باز دنبال جا واسه نشستن! به اون پسره هست چل کیلو وزن داره صدو پنجام قد!! ولی شاگرد اول نرم افزاراس! میگم این جای کسیه؟؟ چون سایزش کوچیک بود بعده زوم فهمیدم این تا شده داره ریسه میره! گفت نه! نشستم! دیدم خدیجه دیوونه غیبش زده این که پشت سرم بود؟! داشتم تو ردیفای جلو چشم میچرخوندم ببینم همونجا زده زمین ؟ که در باز شد این منگول اومد تو! باز شق!!!

تا بیست دقیقه استاد تو هنگ تشریف داشتن! یعنی حقیقت اینه که ایشون سر کلاس خود آموزی دارن! داشت با "متلب" ور میرفت! بعدم بیست دقیقه نمیدونم داشت چی میگفت! ولی حضور غیاب نکرد! دمن ایت...!!!

نمیدونم بقیه جاها داستان چه جوریه؟ ولی کلاسای ما سه واحدیامون تو دو هفته شیش ساعته! هفته ای یه ثابت یه گردشی، عمومیامونم دو واحدی! یه دو ساعته تو هفته! این ترم عمومی ای که دارم به دلیل تداخل برنامه استاد یه هفته در میون تشکیل میشه! وقتیم که تشکیل میشه یه ساعت و ده دقیقس! حالا این عمومیه و ما از این روند بسی مشعوفیم و با دممان هر چی شکستنی بود بشکستیم! به هر حال خدا این آخر عمری یه نظریم به ما کرد!!و یه جا تو این خراب شده شانس آوردیم)

ولی اون یکی استاده که هنگ میکنه! اگه زمانای بازی با کامپیوترشو و زمانایی که تو مدت هفتاد هشتاد دقیقه!! کلاس استراحت!!!!!!!!!!!!!! میده رو کم کنیم! وراجی هاش سی چل دقیقه بیشتر وقتمونو نمیگیره! گزارش رسیده که پسرا برنامشون معمولا در کنار مسخره کردن استادو متلک انداختن، نقطه بازی... اسم فامیل... هفت سنگ!!و این قبیل کاراس!

این جوری که نمیشه! وقت تلاث! ما هم باید در کنار پوزخند زدن به تیکه های لوس پسرا و گوش دادن به درد دلای مرضیه از دس خونواده کامران و نقد کردن* ردیفای جلو یه سری کارای روشن فکرانه انجام بدیم! شال گردن ببافیم! سبزی ببریم پاک کنیم! موچین و آینه ببریم... اگرم برامون مهم نیس بقیه بهمون بگن امل کتاب ببریم! ترجیحا فلسفی!!

یا اینکه بریم باهاش صحبت کنیم تایم استراحت و تعلیم و تعلمشو همه رو یکی کنه بندازه بعده حضور غیاب اول کلاس که ما هم پاشیم بریم به کارای دیگمون برسیم!

استاد سیمولیشن خوبه سر شصت دقیقه کلاسو میپیچونه! قبل اینکه یکی از بچه های دو دره ما بگه خسته نباشید! (ما هشتادو چاریای ارازل اکثرا دو دریم ولی بینمون چار در شیش در هشت در حتی بی در!! هم یافت میشه!! یادش بخیر آوازه مون تو یونی پیچیده بود! این استادای احمقم گارد میگرفتن با ما درس برمیداشتن! آخرشم پنجاه شصت درصد کلاس میریختن!! عقده ای که میگن همینه ها!!)


*:: 

- خدیجه: این یکی آخریه فامیلیش چیه؟

- من : خورشید عالمتاب.

- : چشو ابروی کناریشو خیلی دوس دارم

- : ولی کونش گندس

- : اسمش چیسته؟

- : کیمیا

- :اسمشم قشنگه

- :        جی اف این پسره... چه قیافه سگی داره!

...

]یکی نیست آینه بده دس این دوتا حوری!![

 


چن وقته اینجا!!!! یه سری آدم خیلی با شعور به پستم میخورن! اول فک کردم توهمه بعد دیدم  نههههه مثکه شعور بالای خودمه که داره اینارو جذب میکنه! (چاکریم!)

اولیش ای تی ام بود که یه آقا پیر مرده منتظر بود و بعدشم من بودم وقتی نوبتش شد گفت شما بفرمایین خانوم!! جااان؟؟؟

دومیشم هم داشتم میرفتم آمپول بزنم یه آقایی دو سه قدمی جلوتر از من بود دم در درمونگاه وایساد گفت بفرمایید خانوم !! جااان؟؟ منم چون هم سرعتم بالا بود و هم لیدیز فرست و هم اصلا انتظارشو نداشتم وقتی به خودم اومدم دیدم عذر خواهی کردم و رفتم تو! (چاکریم!!)

سومیشم دیگه شاهکار بود ردیف جلوم خالی بود دوتا اومدن نشستن منم اعصابم از جای دیگه ای خورد بود گفتم اه صاف باید بیان بشینن جلو ما؟!! یه بار داشتیم تخته رو میدیدما!! یارو برگشت گفت بله؟ گفتم هیچی عزیزم بشین شما راحت باش گفت می تونی ببینی؟ مث طلبکارا گفتم نه!! (اعصاب نداشتم خب...) بعدش هم من هم عاطی گفتیم بشین اشکال نداره ولی طفلی جاشو عوض کرد عذاب وجدان گرفتم از دوستش پرسیدم ناراحت شد دوستت؟ گفت نه! بعد اینم رفت پیشش آخر کلاسم سوژه اومد ازم جزوه گرفت که بهم بفهمونه ناراحت نشده!! یه لحظه اومدم شبیه آدمایی شم که خودم حالم ازشون بد میشه! اینایی که اگه براشون شعور خرج کنی به جای فهمیدنش پررو میشن و فک میکنن تحفه ایین و میرن تو مود کلاس و افه چسه و اینا!! ولی به عاطی پلید درونم دهن کجی کردمو از سوژه عذر خواهی کردم. (چاکریم!!)


پس نبشت:: فک نمیکردم یه کامنت از یه دشمن انگیزه کافیو بهم بده!! در عرض چن دقیقه تصمیم گرفتمو عملیشم کردم


دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1388
زندگی هم شوخیه ها!!

  •          چه اشکالی داره؟!! دلم میخواست یه تفنگ داشتم میرفتم خیابون و یه چند نفری رو میکشتم!! خب دچار بحران روحی ام الان!!
  •          کامران ، شوهر مرضیه دیوونس! چون نذاشت مرضیه بیاد پیش من!!
  •           تو ایران با یه بارون انتن دهی به فا... میره!!
  •           بیچاره کلی خودشو کشت بیاد با منی حرف بزنه و مشاوره بگیره که نتونستم صبر کنم فاصله بین دو تا در خروجیو بره بعد شروع کنم به گریه!!
  •           چه حالی میده یکی از رو خنگی مفتی اکانتتو شارژ کنه!!
  •      انگشتمو فرو کرده بودم تو پیشانیمو داشتم سالاد ماکارانیمو میخوردم ،میز روبرویی یکی از پشت آوار شد رو دوستش! انگشتمو از رو پیشانیم ورداشتم!!


جمعه 30 اسفند ماه سال 1387
شناور در زمان!

این پست توسط یه آدم پست یه بار به ف... رفته و بار دومه که  نوشته میشه!! اصلنشم بحث کل و اینا نبوده ولی تو همین فاصله آدرس این مکان مغدث یه جا لو رفت! پس طبیعیه که جاهایی کمرنگ شه!!


سبزه، سیب، سماق... سیخ، سماور، سینی (واسه زیر منقل!!)... یا هر سین دیگه ای چه باشن چه نه ساعت سه و سیزده دقیقه میشه سه و چهارده دقیقه و  وارد سال جدید میشیم البته بین علما* اختلاف نظره که از سه امروز تا دوازده امشب  سال جدیده یا 30 اسفند 87؟!!

ولی میگذرن! خیلی راحتتتتتتتتت! من نمیدونم بعضی از این آدمهایی که خودشونو شوت میکنن تو مراسم تحویل سال و نوروز واقعا شادن یا ادای  آدمهای شاد و درمیارن؟؟ من دقیقا همین لحظه هاس که از بقیه وقتها غمگینترم!!

امسال حتی حموم هم نرفتم، لباسامم عوض نکردم، و همون حس کثیفی ای که همیشه ازش فراری بودمو گرم در آغوش گرفته بودم! مامان رفت تیپ زد و یه  ته آرایش!! این برای مامان من که تو این خطا نیس مگه عروسیا خیلیه!!

بابا از بیرون اومد گل خریده بود با اینکه یه گلدون کوچیک بود ولی همینم برای بابای من خیلیه!!

خدایا شکرت که انرژی و روحیه ای که از ما جوونا میگیری به یکی میدیش، فک کردم همشو برای خودت برمیداری ناقلا!!

سال تحویل شد، بابا تبریک گفت،دس داد، عیدی داد، ما رو نبوسید، از بوس خوشش نمیاد! بوسه های رسمی نبودنشان همان به!!

مامان داشت قرآن میخوند!قرآنشو بیشتر از من دوس داره!! به خاطر گردن کلفتی ای که دقایقی پیشش کرده بودم ناراحن شده بود! نه تبریک گفت، نه دس داد، نه بوسید! بوسه های رسمی نبودنشان همان به!!

داداشم رفت آویزون مامان شد، بوس وتبریک، بوسه های غیر رسمی! تا اینجاش منو سننه! ولی وقتی پاشو از گلیمش درازتر میکنه و اعلام میکنه  مامان! تو و آبجی نه بوسی نه تبریکی!! ای خدااااااااااااااا من این موجود مزخرفو بالاخره میکشم!

تا وقتی که خواهر زادم اومد... از معدود موجوداتیه که دوس دارم بغلش کنم،فشارش بدم و "ا کیث ویت لاو"!

البته که به خوشمزگیه "ا کیث فول اف لاو" نیست...

*: منظور از علما فقط خودمم، از جوجو پرسیدم چرت وپرت جواب داد، بابا هم یه چیزایی تو همون مایه ها

 


داشتم از یه بنده خدایی با مامان حرف میزدم گفتم طرف الان بیس خودکشی داره براش دعا کن!  گفت چرا نمیره پیش یه روانشناس؟ گفتم:" ای مادرررر...! کو یه روانشناس خوب؟!! بعدم کی میخواد هزینشو بده؟!! فک میکنی اگه باشه من بدم میاد برم؟ منم فرقی با اون ندارم فقط من ظاهرمو حفظ میکنم (تو دلم گفتم عین خر!!)" ولی طبق معمول با خنده اینارو گفتم واسه همینه کسی جدیم نمیگیره که بابا!! اینم میتونه ناراحت باشه!

چرا پدر مادرا ناراحتی بچه هاشونو نمیبینن؟ درک نمیکنن؟ یکی از اقوام میگفت دکتر به پسرش گفته افسردس! میگفت حرف مفت زده از الان و افسردگی؟؟ خدایا شکرت که به معلوماتم اضافه شد آخه منه بی شعورررر تا حالا فک میکردم افسردگی از سن بلوغ شروع میشه و شیوعش هم تو سنین جوونیه؟ تازززه... اگه کسی یه نمونه زنده افسرده میخواست مثال من همین آقا پسر بود! ولی... استغفرالله!! پسر 19 ساله و افسردگی؟!!

چرا پدر مادرامون فک میکنن بزرگترین وظیفشون سیر کردن شکم بچه هاس؟!! ( فک کنم تنفرم از فعل خوردن از همین جا ناشی میشه!) نیاز های عاطفی و روانیشون چی میشه؟ چرا مثلا من ناراحتی هامو پیششون بروز ندم؟ چرا نفهمن؟ چون مسائل خیلی حاد نیستن و میگذرن؟؟ چون قوی هستم و باید تحمل کنم؟ باید خودم حلشون کنم؟؟ چون دارم بیشتر از چیزی که هستن بزرگشون میکنم؟؟ ولی شاید بد نباشه بدونن! آره نمیشه توقع کمک خاصی داشت! نمیشه توقع یه برخورد عالی و حساب شده رو داشت! شاید  نگران شن شاید فک کنن بچشون  مشکل بزرگی داره! شاید از این میترسم که دو روز دیگه من یادم بره ولی اونا نه! اما آیا اینا مهمه؟؟ کدوم بهتره تنهایی کلنجا رفتن؟! یا درگیر کردن حداقل آدمهایی  که باید درگیر شن! به هر حال اونا بچه دار میشن یا به عبارتی فعل تولید مثل رو صرف میکنن! پس مسئولیت زندگی ما با اوناس! چقدر فرقه بین نسلها!! ماها از حالا به تامین روانی و حمایت عاطفی بچه هایی فک میکنیم که اصلا شاید به وجود نیان! اونوقت قبلیامون راحت و آسوده معیار توانایی  سنجیشون برای زایش جیباشونه! من با تک فرزندی موافقم مهمترین دلیلم هم اینه که به  بچه دوم ممکنه کم توجهی بشه(اه چه لوس!!) قبلیا میگن حداقل دوتا چون اگه یکیش مرد!! بی بچه نمونی!! اوه مای گاااد،

یه پست مینویسی که بگی خونوادت  محکومن تا تو کوچیکترین ناراحتی هات شریک باشن ولی به خط آخر که میرسی میبینی  انگار همچین حس بدی هم نداری که بخوای بریزی  بیرون!! دمن ایت!!


رفتم رو میز روز شمار ساعت دیواری رو درست کنم ایستادم تو صفحه ساعت جوشامو میک ¢نم !! مازوخیسم مرتفع!! من میدونستم موجود استثنائی ای هستم!

 


 

والا...



Powered by BlogSky.com

آخرین یادداشت ها